دل نوشته

سلام به همه .. امروز اصلا حوصله ندارم از دست خودم و از دنیا و اصلا همه چیز و همه کس ناراحتم نه اینکه افسرده باشم نه ، از اینکه احساس می کنم لحظات بی تکرار و طلایی عمرم بی هدف و بی اثر می گذره... نه دانشی نه کار مفیدی نه عبادتی نه اختراعی نه اکتشافی... از همه بیشتر از خودم و از تنبلی و عدم پشتکار و همتم ناراحتم.. چند وقتیه زیاد کتاب می خونم..فکر کنم همینه که باعث شده بفهمم که خیلی از قافله خوبا عقبم ..و تازه دارم میفهمم که چقدر در جهل و غفلت به سر می برم.. کاش فقط همین بود ..خوب بگذریم از امروز سعی میکنم تو این وبلاگ یه بخشی رو اختصاص بدم به دل نوشته هام میخوام برا خودم بنویسم

حکایت جالب


  • مردی در حال تمیز كردن اتومبیل تازه‌ی خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می‌اندازد.

    مرد با عصبانیت دست كودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بیمارستان كودک به دلیل شكستگی‌های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

    وقتی كودک پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودک ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود: دوستت دارم پدر

  • !روز بعد مرد خودكشی كرد

  • ملا و گربه ( حکایت)

    ملايي مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید
    و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.
    ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!
    گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.
    گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ
    را آوردی چرا آنرا انداختی؟
    گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟

    گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟
    گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از
    این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد
    !